Thursday, April 05, 2007

دشمن جان

اين چندوقته پسورد بلاگرم يادم رفته بود. اين چندوقته تو 360 مي نوشتم و گهگاه از اين وبلاگم مطالبي رو به اون يكي منتقل مي كردم.

بالاخره پسورد وبلاگم يادم اوومد و حالا جريان رو برعكس مي كنم.

از چي شروع كنم: آها! دشمن جان.

===

دشمن جان من است، عقل من و هوش من

كاش گشاده نبود، چشم من و گوش من

ديديد اغلب آدماي باهوش كم حوصله و تندخو مي شن. چرا؟ چون جاهايي رو كه خودشون با نورافكن هوششون خيلي روشن و واضح مي بينن، باور نمي كنن بقيه مثل كوري در تاريكي، گمراه و سرگردان، خارج از جاده دست و پا بزنن. اينه كه از استدلال غلط ديگران عذاب مي كشن و همونطور كه صحبت با آدم كر حوصله آدمو سر مي بره، اينام بي حوصله مي شنو بخاطر تكرار، اين بي حوصلگي يواش يواش براشون مي شه يه عادت خصوصا اگه ذاتا عصبي مزاج هم باشن.

Friday, February 16, 2007

زمستان

كلا از زمستون خوشم نمي آيد چون يه جورايي منو افسرده مي كنه، گاهي وقتها كه آسمون يه رنگي ميگيره انگار خونابه تو آسمون پخش شده. ولي امسال تموم سال منتظر زمستون بودم كه يه روز تو وبلاگم اين هايكو رو بنويسم
چه سعادتي است
دانستن اينكه
در زمستان
تن پرنده ها گرم است

Saturday, February 03, 2007

شعري از پابلو نرودا

چند سال پيش يه نگاهي به كتابي از شعراي نرودا انداختم و شايد به خاطر ترجمه نه چندان مناسبش و يا به خاطر اينكه تو اون دوره و اون فرهنگ بزرگ نشدم زياد باهاش رابطه برقرار نكردم. چند روز پيش يكي از همكارام يه فايل پاورپوينت فرستاد با شعر زير و يه آهنگ مناسب خيلي قشنگ. يه نگاهي بهش كردم و ديدم از اون شعراييه كه بايد صبح اول صبح خوند. امروز صبح ساعت هفت و نيم اين شعر رو خوندم و خيلي ازش لذت بردم:

به آرامي آغاز به مردن مي کني / اگر سفر نکني / اگر چيزي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي / اگر از خودت قدرداني نکني.

به آرامي آغاز به مردن ميکني / زمانيکه خودباوري را در خودت بکشي / وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند

به آرامي آغاز به مردن ميکني / اگر برده عادات خود شوي / اگر هميشه از يک راه تکراري بروي...

اگر روزمرگي را تغيير ندهي / اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني / يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني

تو به آرامي آغاز به مردن ميکني / اگر از شور و حرارت / از احساسات سرکش / و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند / و ضربان قلبت را تندتر مي کنند / دوري کني...

تو به آرامي آغاز به مردن ميکني / اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني / اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني / اگر وراي روياها نروي / اگر به خودت اجازه ندهي / که حداقل يکبار در تمام زندگيت / وراي مصلحت انديشي بروي....

امروز زندگي را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاري بکن!

نگذار که به آرامي بميري...

شادي را فراموش نکن!

كاش هميشه به ياد داشته باشيم از اين مدت كوتاهي كه زنده ايم لذتي بچشيم - اگه نمي تونيم مثل بارون درخت نشين دل بكنيم از اين "ميهمانخانه ميهمان كش روزش تاريك"- حتي اگه شده با ريختن كمي گلاب يا دارچين تو چاي، يك روز مرخصي گرفتن و پرداختن به فيلم و كتابهاي مورد علاقه، يه جمعه كوه نوردي سبك، ظهرها بعد ناهار يه گشتي تو پارك زدن، از ته دل خنديدن با دوستان بي توجه به نگاههاي سرد دور و وريهايي كه ميخوان خنده رو بر لبات بدوزن، سر هر ماه سه روز ديوونه شدن، ...

دلم بدجوري هواي شيراز و كازرون كرده، بدجوري!

Sunday, January 14, 2007

جديدترين كاربرد يكي از ابيات گلشن راز

هر وقت مي خواهم مطلبي رو از منابع (خصوصا اينترنت) جستجو كنم بلافاصله ياد اين بيت از گلشن راز شيخ محمد شبستري مي افتم:
تفكر رفتن از باطل سوي حق / به جزو اندر بديدن كل مطلق

يك قطعه شعر متناسب با اين مضمون هم از ويليام بليك (شاعر انگليسي) داريم:

جهاني را در سنگريزه‌اي ديدن،

و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،

و بينهايت را در كف دست نگه داشتن،

و ابديت را در لحظه‌اي دريافتن.

Thursday, January 11, 2007

شعري از مولانا به ياد "خانه اي روي آب" و به احترام احمد شاملو

امروز مرخصي گرفتم و براي بار سوم تو خلوت خودم فيلم خانه اي روي آب رو ديدم. فرمان آرا با شعر "من غلام قمرم" از مولانا و صداي احمد شاملو يك پرانتز باز مي كنه، بعد از روايت داستان هم با آياتي از سوره بقره پرانتز رو مي بنده.

اول به تحليل فرم فيلم مي پردازيم. من از اين فيلم به خاطر تركيب مناسب واقعيت و متافيزيك خيلي خوشم اومد، منظورم اينه كه آدمي مثل ديويد لينچ در فيلمهايي مثل Mulholland Dr. يا Lost Highway تو استفاده از فرم سوررئال خيلي اغراق كرده، به نحوي كه حتي بعد دو سه بار ديدن فيلم و خوندن نقد فيلم هم خوب متوجه نمي شيد كه بالاخره ليلي مرد بوده يا زن! به عنوان يك آماتور اين حد از كار سوررئال رو تو داستانهاي كساني مثل بورخس و ماركز قابل قبول مي دونم ولي تو فيلم نه. چون به دليل محدوديتهاي زماني كه به اين مديوم حاكمه، فيلمساز مجبور ميشه قيد يك روايت درست و حسابي رو بزنه، به طوري كه بجز خودش و حداكثر 5-6 تا منتقد مثل خودش كسي از فيلم سر در نياره (بقيه كساني هم كه ميخوان بالاخره يه پزي بدن كه بله، ما هم اين فيلم رو ديديم، مجبورن مثل اون مردمي كه پادشاه رو لخت ديده بودن، شروع كنند به مدح لباسهاي فاخر پادشاه!!!)

در حاليكه فرمان آرا اول تصادف سورئال دكتر سپيدبخت و فرشته رو نشون ميده، بعد با قرار دادن دكتر سپدبخت (و تعريف يك نقش غير سمپاتيك در فيلم براي او) تو موقعيتهاي مختلف و مواجه اش با آدمهاي مختلف، تونسته يك برش زماني/مكاني مناسبي از ايران امروز رو به بيننده اش منتقل كنه كه در تحليل محتوي به اين بخش اشاره مي كنم. در طول فيلم نشانه هايي ديگري از فضاي سورئال رو مي بينيم (مثل "خانم زماني" خانه سالمندان، زخم دست دكتر، خواب جمشيد مشايخي و كاموايي كه مثل يه موتيف مرتبا نشون داده ميشه) و در پايان فيلم با استفاده مجدد از اين فرم ( دزديدن كودك حافظ قرآن از بيمارستان، پايان فيلم در جايي كه تداعي كننده بهشته) جود و بخشندگي خداوند را به ياد ما مي آره و اينكه "با كريمان كارها دشوار نيست". و همينجاست كه فاميل "سپيدبخت" كه تا اواخر فيلم بيشتر به يه جور كنايه شبيه، معني مجددي پيدا مي كنه.

همينطور بازي رضا كيانيان، عزت الله انتظامي و رويا نونهالي تو اين فيلم واقعا فوق العاده است. شايد بشه گفت كيانيان بعد از آژانس شيشه اي تو اين فيلم يك بار ديگه فرصت پيدا كرده تواناييهاش رو به عنوان يكي از بهترين بازيگرهاي معاصر ايران به رخ بكشه. شخصا هميشه بازي كيانيان و پرستويي در فيلمهاي آژانس شيشه اي و روبان قرمز رو با بازي آل پاچينو و رابرت دنيرو در فيلم Heat مقايسه كردم. تو اين فيلم يه شاتي هست كه كيانيان داره از آينه ماشينش تعقيب كننده هاش رو نگاه مي كنه و چشمها، ابروها و بينيش دقيقا تداعي كننده نگاههاي رابرت دنيرو تو فيلمهاشه. كيانيان براي بازي در اين فيلم 25 كيلو به وزنش اضافه كرده تا حركتهاش آهسته بشه و در نتيجه بتونه حس كسالت ناشي از افسردگي ناشي از بي اعتقادي دكتر سپيدبخت رو به خوبي به بيننده منتقل كنه. مشابه افزايش وزني دنيرو براي بازي در گاو خشمگين انجام داده. همينطور نقش كوتاه (حدود يك دقيقه اي) و بدون ديالوگ رويا نونهالي هم كاملا به ياد موندنيه. خصوصا اون نگاهش به دوربين (دكتر سپيدبخت) تو قاب در، كه شايد به نوعي يادآور آيه "باي ذنب قتلت" باشه. شايد بشه گفت نونهالي يكي از به ياد ماندني ترين چشمها رو بين بازيگران ايراني دره.

از لحاظ محتوايي هم فيلم ضمن اشاره به داستانواره هايي كه هر كدوم قابليت اين رو دارن كه موضوع يك فيلم مستقل باشن (رابطه دكتر سپيدبخت با خانمهاي فيلم، حق ويريت و دستمزد 800 هزارتومني عمل، حاملگي يازدهم مراجعه كننده اش (با بازي نونهالي)، جراحي ترميمي براي مراسم شب حجله، ايدز مراجعه كننده اش مژگان (با بازي بهناز جعفري)، فرستادن پدر به خانه سالمندان، اعتياد پسر، ...) به مساله نبود اعتقاد و اميد به آينده در نسل ديروز و امروز مي پردازه. عميقترين اشاره فيلم اينه كه دكتر نمي خواد بچه دار بشه و به اين خاطر بچه اش از ژاله (با بازي هديه تهراني) رو سقط مي كنه. نقطه اوج اين نااميدي در جاييكه پسر دكتر مي گه "شما آخرين اميد من هستين" و پدر جواب ميده"چه روزگار بديه وقتي من آخرين اميد كسي باشم"، يا جاييكه دكتر مي فهمه مژگان نمي خواد بيماري ايدزشو به خواستگارش بگه (چون اين خواستگار بليطه پروازشه به آلمان)، دكتر ميگه "من فكر مي كردم اين ماييم كه بي اعتقاديم، ولي نسل شما واقعا دست همه ماهارو از پشت بسته" و جواب مژگان كه ميگه"دكتر وقتي آينده اي نداري، مثل اينه كه خونه ات رو روي آب بسازي". مضمون اصلي ديگه فاصله بين نسلهاست: دكتر و پدرش، دكتر و پسرش. دكتر نمي تونه پدرشو به خاطر نامهربونيهاش به مادرش و خودش و عياشي هاي جوونيش ببخشه و اونو به خانه سالمندان مي فرسته، ولي با وجود "زخمهايي كه مثل خوره روحشو مي خورن" پدرشو كمابيش مي بخشه و اونو در آغوش مي گيره و گريه مي كنه. اشاره اي هم به سست شدن خانواده ها مي شه (برادراي دكتر همه خارجن، دكتر از همسرش جدا شده و اون با يه آمريكاييه ازدواج كرده).

يه نكته مهم ديگه: پايان سوررئال فيلم من بيننده رو به اين فكر مي ندازه كه نكنه راه حل واقعي براي مسائل امروز ما ايرانيها وجود نداره.

به عنوان حسن ختام اين پست، اين شعر مولانا رو (بجز بيت آخرش كه واسه خودم مي خوام) به عنوان اجر صبر شما خواننده عزيز بر خوندن اين پست طولاني تقديم مي كنم:

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو / پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از اين بي خبري ،رنج مبر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم ،عشق مرا ديد و بگفت / آمدم ،نعره من ،جامه مدر هيچ مگو

گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم / گفت آن چيز دگر نيست ،دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخن ها ي نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو

گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است ؟ / گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد / گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش و خيال / خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو

Tuesday, January 09, 2007

The 7 Phases of a Project

1. Wild enthusiasm
2. Disillusionment
3. Confusion
4. Panic
5. Search for the guilty
6. Punishment of the innocent
7. Promotion of non-participants

Thursday, January 04, 2007

مغزها و صحبتها

مغزهاي بزرگ درباره ايده ها صحبت مي كنند،

مغزهاي متوسط درباره حوادث،

مغزهاي كوچك درباره آدمها.


Don't Copy if you can't paste!

Not too long ago, a large seminar was held for ministers and reverends in training.
Among the facilitators were many well-known motivational speakers.
One such speaker boldly approached the pulpit and, gathering the entire crowd's attention, said, "The best years of my life were spent in the arms of a woman who wasn't my wife!"
The crowd was shocked! He followed up by saying, "That woman was my mother!" The crowd burst into laughter and he gave his speech, which was well received.
About a week later, one of the ministers who had attended the seminar decided to use that joke in his sermon. As he shyly approached the pulpit one sunny Sunday, he tried to rehearse the joke in his head. It was a bit foggy to him. Getting to the microphone he said loudly, "The greatest years of my life were spent in the arms of a woman who was not my wife!"
His congregation sat shocked, murmuring. After standing there for almost 10 seconds trying to recall the second half of the joke, the pastor finally blurted out "...and I can't remember who she was!"
Moral of the story: Don't copy if you can't paste!

Wednesday, January 03, 2007

رساله در حكمت جاودان عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد

از اواخر دبيرستان و تمام سالهاي دانشگاه، عادت به استفاده از سكوت شب و مطالعه داشتم. نتيجه اين بود كه مثل جغد شب زنده دار و روز خواب بودم. اين باعث شد كه بعدها موقع سربازي و بعدترها موقع سر كار رفتن هميشه صبحها تاخير داشته باشم. هميشه هم فكر مي كردم مهم اينه كه همه از كيفيت كارت راضي باشن،‌ و با توجه به تسلطم روي نرم افزارهاي مورد نياز رشته صنايع،‌ هميشه و همه جا ميانبرهايي براي انجام بهتر و سريعتر كارا پيدا مي كردم. از طرفي فكر مي كردم صبح دير از خواب پاشدن از نشانه هاي آدماي خلاق و باهوشه.

هر جا مي رفتم اوايل رئيسا بهم گير مي دادن. مثلا اداره فروش سايپا كه بودم تا دو سه ماه اول هفته اي يكي دو بار با رئيس اداره مون سر اين موضوع با دعوا داشتيم، ولي چون درباره يه پروژه اي رو كه همه مي گفتن پياده كردنش خيلي سخته و پيچيدس و اين حرفا، ادعا كرده بودم به راحتي از پسش بر ميام؛ زياد كاري به كارم نداشت. مساله شون "تخصيص خودرو اماني به نمايندگيها" بود و چون نمايندگيها (كه بعضياشون واقعا گردن كلفت بودن و همه جا آشنا داشتن) مرتب سر اين مساله از مديريت فروش به مديراي بالا شكايت مي كردن، مديريت فروش سر اين مساله تحت فشار بود. از طرفي فروش به روش اماني به نوعي سرعترين نوع فروش بود. و آخر اينكه براي اين كار دو تا كارشناس كنار گذاشته بودن روزي 7-8 ساعت با قضاوتهاي شخصي و يه جوري common sense پرايد اماني كنن. بگذريم من صبح ساعت 9 مي رفتم سر كار بدون اينكه با كسي حرف بزنم مي رفتم پشت ميزو و تا دير وقت با اعداد و مدل AHP سرو كله مي زدمو و تو Access كد. بعضي موقهام مي شد پرسنل حراست ميومدن گير ميدادن ساعت 11 شبه نميري خونه !!! خلاصه گذشتو بعد 3 ماه مدل و برنامم آماده شد و يه ماهيم تست كردن ديدن جواب مي ده. منم با تاخير هميشگي مي رفتم و حدود 80% اماني كردنا رو كه قبلا كار 15ساعت بود، يه ساعته انجام مي دادم. بعد از اون رئيسمون سر تاخيرا كمتر بهم گير مي داد و يه جور همزيستي مسالمت آميز رو با هم داشتيم. (شبيه همزيستي مورچه و شته!)

خلاصه اينكه هر جا مي رفتم با ترفندهايي كه بلد بودم، مديرا زير سيبيلي رد مي كردن. اين بود تا اينكه به تاسيسات دريايي اومدم. اينجام از 5/7 تا 5/8 صبح شناوري داشت كه منو حسابي كيفور مي كرد. با اين وجود صبحها اغلب 5/9 - 10 مي رسيدم سر كار. اوايل مرخصيام رو امضا نمي كردن كه از زمان سايپا به اون عادت داشتم، كسر كار مي خوردم كه اصلا برام مهم نبود.

يه شيش ماهي گذشت و به علت شاهكارم تو پروژه 9-10 پارس جنوبي و اينكه مسئولم شد مسئول پروژه 17-18، شدم مسئول واحد. اين مصادف شد با ازدواج يكي از پرسنلم (از همكاراي سابقم تو وزارت دفاع) و اون شروع كرد به پشت سر هم دير اومدن و تو اين كار گوي سبقت از من "اينكاره" هم ربوده، منتها بنا به قاعده "رطب خورده كي منع رطب كند" و بحث "رفاقتهاي قديم" هميشه زبونم كوتاه بود. براي اولين بار بود كه طعم تلخ تاخيرات زيردستها رو مي چشيدم و فهميدم اين يكي دو ساله چه بلايي سر مديرامون مي آوردم خودم نمي دونستم !!!

يه مدت ديگه هم روال سابق ادامه داشت تا اينكه مديرمون عوض شد و يه بنده خدايي كه تو كار هميشه كم مي اورد و چندبار زمان مديريت قبل حسابي آچمزش كرده بودم و با مدير جديد آشناي قديم در آمده بود، شروع كرد پشت سر هم برام زدن. اينجا به اجبار روايت لازمه بگم من به علت ويژگي "مركز گريزيم" هيچ وقت دوست ندارم آويزون مديرام شم و باهاشون برم نهار، ولي مي دونم كه هميشه وقت نهارا بهترين زمان براي زير آب زدنه. يك دوره 3 روزه اي با مديرمون رفته بوديم سمينار، "نامبرده" طبق عادت نهارهاي قبل جلوي چشم برام مي زد و مديرمون هم با خنده هاش اونو تاييد مي كرد! به قول حافظ بدجوري "در حيرت رقيب" بودم و چيزي نداشتم بگم.

يه روز عصر كه براي يه سري كاراي پروژه رفته بودم پيش مديرمون، مديرمون شروع كرد كه به توبيخم كه چرا تو و افرادت هميشه دير ميايد سر كار. ادله هميشگي من هم كه بابا "اثربخشي" مهمه، زندگيه كارمندي 8-4 خلاقيت كشه و ... هم هيچ كدوم مورد قبول واقع نشد. تازه گفت اين شناوريه يه ساعته هم به معني اين نيست كه هر روز ساعت 5/8 بياي سر كار، بلكه به طور ميانگين بايست ساعت 8 سر كار باشي. آخرش هم خاطره زمان سربازيشو برام تعريف كرد كه تو سپاه با اون شيرتوشيري و بي انظباطيش يه رئيسي داشته كه هيچ وقت نه اون نه بقيه وظيفه ها نتونسته بودن زودتر از اون سر خدمت باشن. هر وقت صبح ميرفتن رئيسه زودتر اونجا بوده.

مديرمون كه اين خاطره رو برام تعريف كرد من به كلي تصوير ذهنيم عوض شد، يعني self-image "نابغه خوابالو" تبديل ش به "زبل سحرخيز". تصميم گرفتم به جاي اينكه 9-10 بيام سر كار و تا ساعت 7-8 سر كار باشم، يك و نيم ساعت شيفت بدمو 5/7 بيام سر كارو تا 6-7 سر كار بمونم. الان حدود يه ماهه كه اين برنامه رو پياده مي كنم كه اين چندتا خوبي رو برام داشته:

1- قبلا به علت پديده "خواب ماندگي"، صبحانه نخورده ميومدم سر كار، ساعت 10 هم كه نمي شه سر كار صبحونه خورد. ولي الان صبح به صبح يه نون پنير مشت مي زنم تو رگ !

2- قبلات شبها به منظور تقويت انگليسيم فيلم نگاه مي كردم، و موقع تماشاي فيلم همش خدا خدا مي كردم فردا خواب نمونم و فيلم كوفتم مي شد. الان با خيال راحت عصرها فيلم مي بينم.

3- تصميم گرفتم هفته اي يكبار، عصرها كه سرحال مي رسم خونه يه حالي به وبلاگم بدم.

4- از بچگي هميشه دوست داشتم اول باشم. شاگرد اول كلاس، نمره اول درس رياضي، ... كه هر 3 ماه يه بار نصيبم مي شد. ولي الان كه هر روز صبح اولين نفري هستم كه مي رسم سر كار (اولين نفر تو طبقه خدمون)، اين احساس رو هر روز تجربه مي كنم.

5- هر روز عشقم كشيد ساعت 5/3 مي زنم بيرون و از پياده رويهاي عصرونه لذت مي برم. الان كه زمستونه، چه حالي ببرم ارديبهشت اونم پارك هنرمندان !

6- آخرين مورد و نه كم اهميت ترين هم اينكه ديگه به هيچكس يه بهونه نمي دم كه "هميشه ساعت 10 سر كاره".

Friday, December 29, 2006

اين مثنوي / يك نكته

مدتي اين مثنوي تاخير شد / مهلتي بايست تا خون شير شد.
نه بابا علت اين همه دير به دير به دير آپديت كردن اين يكيه:
كي شعر تر انگيزد، خاطر كه حزين باشد / يك نكته از اين معني، گفتيم و همين باشد.
منظور اينكه روحم تو آتيش دنيا چنان سوخته كه ديگه حس و حال چنداني براي زيبا نوشتن ندارم، به غير از ياسهاي ناشي از نامردميهاي زندگي روزمره و تشنگيهاي فراوون حدود 12 ساله يه سئوال بدون جواب دارم، البته قدمت اين سئوال به آغاز تفكر در انسان مي رسه كه اين چندسال پيشش چيزي نيست. سئوال هم اينه: من براي چي زنده ام؟، به عبارت ديگه چرانبايد بميرم؟ هركي هم يه جوابي داره (آدماي معمولي رو كار ندارم، انديشمندا رو ميگم) مثلا حافظ مي گه "طفيل هستي عشقند آدمي و پري/ ارادتي بنما تا سعادتي ببري". البته يه جاي ديگه هم برا اينكه تكليف همه رو مشخص كنه ميگه : "حافظ اسرار ازل را كس نمي داند خموش / از كه ميپرسي كه دور روزگاران را چه شد". البته متفكر برجسته ما خيام باز قبلترش تكليف رو مشخص كرده و گفته هركي هرچقدرم آخر تفكر و فلسفي بودن باشه آخرش دستش به جايي بند نيست: "آنانكه محيط فضل و آداب شدند / در جمع كمال شمع اصحاب شدند / ره زين شب تاريك نبردند برون / گفتند فسانه اي و در خواب شدند". اينا نتيجه گيرياي وحشتناكي دارن. نهايتا اغلب اينا براي گريز از اين ياسهاي فلسفي يا پوچ گرايي و اين داستانا به عشق و ابوالوقت بودن و اين بحثا رهنمود مي دن. طبعا اين مباحث تو فيلما هم اومده. مثلا آخر فيلم "طعم گيلاس" پيرمرده به اونيكه مي خواسته خودكشي كنه ميگه اگه تو بميري اين گيلاسا رو كي بخوره! لوسه و اينم فلسفه اي ديگه. همون بحث (قافيه چون تنگ آيد / شاعر به جفنگ آيد) رو تو فلسفه هم داريم لابد.
بگذريم از اين مهملات، پنجشنبه و شنبه رو مرخصي گرفتم، با احتساب يكشنبه شد 4 روز مرخصي (به قول اسپانيايي ها پل زدم). از چهارشنبه هم برنامم اينه فيلم، خواب، فيلم، خواب، ... فيلمايي كه ديدم: اسپارتاكوس، باراباس، سينوهه، رابين هود، اتللو. خوابايي كه ديدم يادم نمي آد.
و اما بعد: آدما دو دستن، اونايي كه "چنين گفت زرتشت رو خوندن"، و باريكللا درست حدس زدين، اونايي كه اين كتابو نخوندن. منظور، اوايل اين كتاب ميگه كه يه بندبازي داشته رو طناب راه مي رفته، شيطون پشتش ظاهر مي شه و ميگه: "راه برو چلاق" و بعد از رو سرش مي پره و بقيه داستان. حالا من اين توصيه رو براي مهندساي جوون مي كنم: اگه نمي توني با كسي كنار بياي، بپر بالا سرش
نوشتن بسه براي اينكه "دايي جغد شاخدار" نصف شبي مي خواد بره مهموني. يه مسافت كم از رسالت تا سمت قلعه حسنخان تو يه شب برفي و بدون ماشين شخصي. اين نصفه شب و بدون هيچ برنامه اي و اينور اونور رفتنا از علايق و ديوونه بازياي شخصي منه. يكي في البداهه شعر ميگه من في البداهه چتر مي ندازم

پي نوشت: چند وقته هي به دوستام اين عدد "00100" پيغام كوتاه مي زنم (به خدا اين پيغام كوتاه واسه فارسي را رعايت كنيد و اين لوس بازيا نيس. واسه محدوديتهاي فارسيه اين بلاگ اسپاته) چي مي زنم. تا حالام كسي حدس نزده چيه. معلومه شمردن انگشتاشون يادشون رفته

Thursday, July 27, 2006

نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم؟



نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم؟
در اين سراب فنا چشمه حيات منم؟

وگر به خشم روي صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آيي كه منتهات منم

نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي
كه نقش بند سرا پرده رضايت منم

نگفتمت كه منم بحر و تو يكي ماهي
مرو به خشك كه درياي با صفات منم

نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو
بيا كه قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت كه تو را ره زنند و سرد كنند
كه آتش و تپش و گرمي هوات منم

نگفتمت كه صفتهاي زشت در تو نهند
كه گم كني كه سرچشمه صفات منم

نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت
نظام گيرد خلاق بي جهات منم

اگر چراغ دلي دانك راه خانه كجاست
وگر خدا صفتي دانك كه خدات منم
مولانا

Monday, June 26, 2006

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟

چند وقت پيش تعطيلي (دقيقا يكشنبه 14 خرداد) صبح كه از خواب پاشدم يهويي ياد اين شعر از اخوان افتادم. تا ظهر به چند تا از دوستان هنرمندم فرستادم و اونها هم كلي تحويل گرفتن و هيچ جوابي ندادن. جالبيش اينه كه هيچ وقت سعي نكرده بودم اين شعرو حفظ كنم، فقط يه بار دوستم آقاي نوازني اونو برام خونده بود. ولي ببين قله اين شعر چه بلنده كه بعد حدود يه سال از زير ابرهاي فراموشي بيرون مي آيد. اين چند وقته هم مخصوصا سر كار همش اين آهنگو زمزمه مي كنم. يه بار ديگه مرور كنيم "چاووشي" اخوان رو:
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نيمش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
...
پي نوشت:
پارسال هم كه مي خواستم از سايپا بيام بيرون همش آهنگ "از برت دامن كشان، رفتم اي نا مهربان، از من آزرده دل، كي دگر بيني نشان؛ رفتم كه رفتم" زمزمه مي كردم.

Saturday, February 18, 2006

شبانگاهان كه مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه

بدادم عقل را به توشه از ناز به شهر حيرتش كردم روانه

نگار نازنينم عشوه اي كرد كه ايمن جستم از مكر زمانه

بيا و دام بر اين كمترين نه كه عنقا را تو باشي آشيانه

به نازت نازنين نازد نمازم به محرابم اگر سازي چغانه

Friday, February 17, 2006

اي دختران شاليزار
همه چيزتان گل آلود است
جز
آوازهايي كه مي خوانيد
- شاعر نامعلوم

Tuesday, February 14, 2006

اي ماه بلند تو در هوايي چه كنم من
اي شمس ضحي تو در خفايي چه كنم من
از بيم رخت چنان كه خون مي خواهد
من زرد رخم بي سر و سامان چه كنم من

Wednesday, January 25, 2006

بي سنگي بر لب گوري
در شبي، به سياهي چشمانت
قدم نهادم در راهي، به درازي گيسوانت
تا برسم به چشمه اي، به شيريني لبانت

افسوس افسوس مي دانم
كه رسيدن به چشمه وصال-چشمه حيات-
در اين بيابان نابهنگام
سراب است، سراب است

ولي چه باك مي دانم مي دانم
عاقبت خواهم رسيد به درختي
به بلنداي قامتت
و در آنجا خواهم خفت تا ابد
بي سنگي بر لب گوري
ديماه 1384 - روز 25

Thursday, February 24, 2005

دل من همي داد گفتي گوايي

اين شعر فرخي سيستاني رو وقتي داشتم فيلم شبهاي روشن رو ميديدم شنيدم و بسي محظوظ !! شدم. شما چطور

دل من همي داد گفتي گوايي
که باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم وزين غم
نبوده‌ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم آشنايي
وليکن نه چندانکه يکسو نهي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زودسيري چرايي
که دانست کز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اينهمه بيوفايي
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا که آگه نبودم
که تو بيوفا در جفا تا کجايي
همه دشمني از تو ديدم وليکن
نگويم که تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش، تا بيش ازين آزمايي
مرا خوار داري و بيقدر خواهي
نگر تا بدين خو که هستي نپايي

Wednesday, February 23, 2005

شاملو دوستت داريم
اين شعر زيباي شاملو رو اولين بار تو فيلم تست دموکراسي مخملباف شنيدم که هنوزم شنيدنش و خوندنش برام يه دنياست.

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت .

روزي که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري ست.

روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب براي زندگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي که آهنگ هر حرف ، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر
رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه ئي ست
تا کمترين سرود ،
بوسه باشد.
روزي که تو بيايي ،
براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود.
روزي که ما دوباره
براي کبوتر هايمان
دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي که ديگر نباشم.

پيچ و خم و تاب
ترم 2 بودم و رياضي 2 داشتيم. اين استادم هي ميومد خم و تاب و اين جور مسايلو با فرمولاي خفن شرح ميداد. ولي من تو هواي خودم بودم با اين شاهکار شهريار:
اي چشم خمارين که کشد سرمه خواب
توي جام بلورين که خورد باده نابت
خواهم همه شب خلق به ناليدن شبگير
از خواب برآرم که نبينند به خوابت
اي شمع که با شعله دل غرقه به اشکي
يا رب تو چه آتش که بشويند به آبت

اي کاخ همايون که در اقليم عقابي
يا رب نفتد ولوله داغ غرابت

در پيچ و خم و تابم از آن زلف خدا را
اي زلف که داد اين همه پيچ و خم و تابت
عکسي به خلايق فکن اي نقش حقايق
تا چند بخوانيم به اوراق کتابت

اي پير خرابات چه افتاده که ديريست
در کنج خرابات نبينند خرابت

ديدي که چه قافل کندت قافله عمر
بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت

آهسته که اشکي به وداعت بفشانيم
اي عمر که سيلت ببرد چيست شتابت

اي مطرب عشاق که در کون و مکان نيست
شوري بجز از غلغله چنگ و ربابت

در دير و حرم زخمه سنتور عبادت
حاجي به حجازت زد و راهب به رهابت

اي آه پر افشان به سوي عرش الهي
خواهم که به گردي نرسد تير شهابت

شهري است به هم يار و من يک تنه تنها
اي دل به تو باکي نه که پاکست حسابت
البته شهریار تو این غزل به استقبال حضرت حافظ رفته که میگه
شاهد قدسی
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت

درويش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت

تيری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند رای صوابت

هر ناله و فرياد که کردم نشنيدی
پيداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت

تا در ره پيری به چه آيين روی ای دل
باری به غلط صرف شد ايام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
يا رب مکناد آفت ايام خرابت

حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

Friday, February 11, 2005

ترک شيرازي
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را

من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا را

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را

حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

Sunday, January 16, 2005

چند روز پیش داشتم با دوست عزیز آقا مهدی ردایی صحبت می کردیم. ما رو برد سراغ وحشی بافقی و شعر زیبای "شرح پریشانحالی" . دو سه شب دنبال این شعر تو اینترنت بودم یهو دیدم همین چند روزه آلپر متن کامل این شعر رو آورده. کفیدم
البته بعضی جاهاش مشکوک الوصوله. همچین یه نمه قزوینیه. به نظر من بعدها دوستان قزوینی بهش اضافه کردن

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را

در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

Tuesday, January 11, 2005

رقص با زندگی
چند روز پیش داشتم فیلم پدیده رو نگاه میکردم. از متن آخر فیلم خیلی خوشم اومد. اونم از این
Artist: Bryan Ferry Lyrics
Song: Dance With Life (The Brilliant Light) Lyrics

I was thinking out loud
One life's such a short time for love
When a match made in heaven arrives
Eternity is never enough
It's all been so simple 'til now
There's no brilliance like beauty out there
No knowledge as wise as the heart
We all need reason to care
I need to dance with life
Sweep you away into the night
When there is no one else around
I will make every day count
We need to dance with life
Swim in the soul of your eyes
'til we melt into the night
We need to dance with life
And we leave a brilliant light behind
We could lay on the ground
We could look at that light in the sky
Show the moon and the million stars
The stars that we become when we die
I need to dance with life
Sweep you away into the night
When there is no one else around
I will make every day count
We need to dance with life
Swim in the soul of your eyes
'til we melt into the night
We need to dance with life
And we leave a brilliant light behind
It?s no secret how I feel
This flesh and bone I love you is sealed
To cover me up and hide the deal
And the deal with me
To dance with life
Breathe the sweet fresh air
And make every second your last
And I'll touch you from the world I wake in
Make the most of the present and the past
I need to dance with life
Sweep you away into the night
When there is no one else around
I will make every day count
We need to dance with life
Swim in the soul of your eyes
'til we melt into the night
We need to dance with life
And we leave a brilliant light behind

Saturday, January 08, 2005

دشت سرسبزي است/ پيراهنت
چنان که مي خواهم در آنجا/ تا ابد سکني گزينم
شب سياهي است/ شلال گيسوانت
چنان که مي خواهم بدانجا / تا ابد خيره بمانم
اقيانوس بيکراني است/ زلال چشمانت
چنان که مي خواهم در آنجا / تا ابد قايق برانم

آنگاه که در تو نظر انداختم
دل باختم
بگداختم

با خنده اي از نگاهت/ بگذار تا زنده شوم/ از ازل
و با بوسه اي از لبانت/ بگذار تا بميرم/ تا ابد

Thursday, December 23, 2004

آه از آن فتنه چشم و خم ابروي کمند
آه از آن شوخي چشم و دل تنگ
شاعر خودم
====================================
ديروز براي يکي از دوستان يه فال از حافظ گرفتم. درست زد به خال!
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بي سروسامان که مپرس
کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد
که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس
به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
زحمتي ميکشم از مردم نادان که مپرس

خيلي وقت بود که در اين آشفته بازار زندگي وقتي و حوصله اي براي خواندن و نوشتن نداشتم. ولي از اين به بعد سعي مي کنم بنويسيم.
در مورد چي! تئوري زمانبندي

====================================
و اما مساله ترک سيگار. کار خيلي راحتيه. ود من تا حالا 3-4 بار ترکش کردم. البته در حال حاضر داريم با خوبي و خوشي با هم زندگي مي کنيم. يه دفعه از مارکز پرسيدن سيگارو ترک کردي؟ گفت من نه. سيگار منو ترک کرد!!

تا بعد

Monday, September 22, 2003

با سلام
بعد از مدتها تنبل بازی بالاخره وبلاگم رو راه انداختم.
تا بعد.
(از همين پنجشنبه سيگارو گذاشتم کنار)
امتحان لينک
بابا پس اين لينکای کنارو نميشه دست کاری کرد.
چرا مطالب قبل رو نميشه پاک کرد.