Thursday, December 23, 2004

آه از آن فتنه چشم و خم ابروي کمند
آه از آن شوخي چشم و دل تنگ
شاعر خودم
====================================
ديروز براي يکي از دوستان يه فال از حافظ گرفتم. درست زد به خال!
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بي سروسامان که مپرس
کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد
که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس
به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
زحمتي ميکشم از مردم نادان که مپرس

خيلي وقت بود که در اين آشفته بازار زندگي وقتي و حوصله اي براي خواندن و نوشتن نداشتم. ولي از اين به بعد سعي مي کنم بنويسيم.
در مورد چي! تئوري زمانبندي

====================================
و اما مساله ترک سيگار. کار خيلي راحتيه. ود من تا حالا 3-4 بار ترکش کردم. البته در حال حاضر داريم با خوبي و خوشي با هم زندگي مي کنيم. يه دفعه از مارکز پرسيدن سيگارو ترک کردي؟ گفت من نه. سيگار منو ترک کرد!!

تا بعد