پيچ و خم و تاب
ترم 2 بودم و رياضي 2 داشتيم. اين استادم هي ميومد خم و تاب و اين جور مسايلو با فرمولاي خفن شرح ميداد. ولي من تو هواي خودم بودم با اين شاهکار شهريار:
ترم 2 بودم و رياضي 2 داشتيم. اين استادم هي ميومد خم و تاب و اين جور مسايلو با فرمولاي خفن شرح ميداد. ولي من تو هواي خودم بودم با اين شاهکار شهريار:
اي چشم خمارين که کشد سرمه خواب
توي جام بلورين که خورد باده نابت
خواهم همه شب خلق به ناليدن شبگير
از خواب برآرم که نبينند به خوابت
اي شمع که با شعله دل غرقه به اشکي
يا رب تو چه آتش که بشويند به آبت
اي کاخ همايون که در اقليم عقابي
يا رب نفتد ولوله داغ غرابت
در پيچ و خم و تابم از آن زلف خدا را
يا رب تو چه آتش که بشويند به آبت
اي کاخ همايون که در اقليم عقابي
يا رب نفتد ولوله داغ غرابت
در پيچ و خم و تابم از آن زلف خدا را
اي زلف که داد اين همه پيچ و خم و تابت
عکسي به خلايق فکن اي نقش حقايق
تا چند بخوانيم به اوراق کتابت
اي پير خرابات چه افتاده که ديريست
در کنج خرابات نبينند خرابت
ديدي که چه قافل کندت قافله عمر
بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت
آهسته که اشکي به وداعت بفشانيم
اي عمر که سيلت ببرد چيست شتابت
اي مطرب عشاق که در کون و مکان نيست
شوري بجز از غلغله چنگ و ربابت
در دير و حرم زخمه سنتور عبادت
حاجي به حجازت زد و راهب به رهابت
اي آه پر افشان به سوي عرش الهي
خواهم که به گردي نرسد تير شهابت
شهري است به هم يار و من يک تنه تنها
اي دل به تو باکي نه که پاکست حسابت
تا چند بخوانيم به اوراق کتابت
اي پير خرابات چه افتاده که ديريست
در کنج خرابات نبينند خرابت
ديدي که چه قافل کندت قافله عمر
بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت
آهسته که اشکي به وداعت بفشانيم
اي عمر که سيلت ببرد چيست شتابت
اي مطرب عشاق که در کون و مکان نيست
شوري بجز از غلغله چنگ و ربابت
در دير و حرم زخمه سنتور عبادت
حاجي به حجازت زد و راهب به رهابت
اي آه پر افشان به سوي عرش الهي
خواهم که به گردي نرسد تير شهابت
شهري است به هم يار و من يک تنه تنها
اي دل به تو باکي نه که پاکست حسابت
البته شهریار تو این غزل به استقبال حضرت حافظ رفته که میگه
شاهد قدسی
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمیپرسی و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
تيری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند رای صوابت
هر ناله و فرياد که کردم نشنيدی
پيداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيری به چه آيين روی ای دل
باری به غلط صرف شد ايام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
يا رب مکناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمیپرسی و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
تيری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند رای صوابت
هر ناله و فرياد که کردم نشنيدی
پيداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيری به چه آيين روی ای دل
باری به غلط صرف شد ايام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
يا رب مکناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

0 Comments:
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home