Thursday, February 24, 2005

دل من همي داد گفتي گوايي

اين شعر فرخي سيستاني رو وقتي داشتم فيلم شبهاي روشن رو ميديدم شنيدم و بسي محظوظ !! شدم. شما چطور

دل من همي داد گفتي گوايي
که باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم وزين غم
نبوده‌ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم آشنايي
وليکن نه چندانکه يکسو نهي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زودسيري چرايي
که دانست کز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اينهمه بيوفايي
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا که آگه نبودم
که تو بيوفا در جفا تا کجايي
همه دشمني از تو ديدم وليکن
نگويم که تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش، تا بيش ازين آزمايي
مرا خوار داري و بيقدر خواهي
نگر تا بدين خو که هستي نپايي

Wednesday, February 23, 2005

شاملو دوستت داريم
اين شعر زيباي شاملو رو اولين بار تو فيلم تست دموکراسي مخملباف شنيدم که هنوزم شنيدنش و خوندنش برام يه دنياست.

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت .

روزي که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري ست.

روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب براي زندگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي که آهنگ هر حرف ، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر
رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه ئي ست
تا کمترين سرود ،
بوسه باشد.
روزي که تو بيايي ،
براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود.
روزي که ما دوباره
براي کبوتر هايمان
دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي که ديگر نباشم.

پيچ و خم و تاب
ترم 2 بودم و رياضي 2 داشتيم. اين استادم هي ميومد خم و تاب و اين جور مسايلو با فرمولاي خفن شرح ميداد. ولي من تو هواي خودم بودم با اين شاهکار شهريار:
اي چشم خمارين که کشد سرمه خواب
توي جام بلورين که خورد باده نابت
خواهم همه شب خلق به ناليدن شبگير
از خواب برآرم که نبينند به خوابت
اي شمع که با شعله دل غرقه به اشکي
يا رب تو چه آتش که بشويند به آبت

اي کاخ همايون که در اقليم عقابي
يا رب نفتد ولوله داغ غرابت

در پيچ و خم و تابم از آن زلف خدا را
اي زلف که داد اين همه پيچ و خم و تابت
عکسي به خلايق فکن اي نقش حقايق
تا چند بخوانيم به اوراق کتابت

اي پير خرابات چه افتاده که ديريست
در کنج خرابات نبينند خرابت

ديدي که چه قافل کندت قافله عمر
بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت

آهسته که اشکي به وداعت بفشانيم
اي عمر که سيلت ببرد چيست شتابت

اي مطرب عشاق که در کون و مکان نيست
شوري بجز از غلغله چنگ و ربابت

در دير و حرم زخمه سنتور عبادت
حاجي به حجازت زد و راهب به رهابت

اي آه پر افشان به سوي عرش الهي
خواهم که به گردي نرسد تير شهابت

شهري است به هم يار و من يک تنه تنها
اي دل به تو باکي نه که پاکست حسابت
البته شهریار تو این غزل به استقبال حضرت حافظ رفته که میگه
شاهد قدسی
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت

درويش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت

تيری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند رای صوابت

هر ناله و فرياد که کردم نشنيدی
پيداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت

تا در ره پيری به چه آيين روی ای دل
باری به غلط صرف شد ايام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
يا رب مکناد آفت ايام خرابت

حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

Friday, February 11, 2005

ترک شيرازي
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را

من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا را

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را

حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را