بي سنگي بر لب گوري
در شبي، به سياهي چشمانت
قدم نهادم در راهي، به درازي گيسوانت
تا برسم به چشمه اي، به شيريني لبانت
افسوس افسوس مي دانم
كه رسيدن به چشمه وصال-چشمه حيات-
در اين بيابان نابهنگام
سراب است، سراب است
ولي چه باك مي دانم مي دانم
عاقبت خواهم رسيد به درختي
به بلنداي قامتت
و در آنجا خواهم خفت تا ابد
بي سنگي بر لب گوري
در شبي، به سياهي چشمانت
قدم نهادم در راهي، به درازي گيسوانت
تا برسم به چشمه اي، به شيريني لبانت
افسوس افسوس مي دانم
كه رسيدن به چشمه وصال-چشمه حيات-
در اين بيابان نابهنگام
سراب است، سراب است
ولي چه باك مي دانم مي دانم
عاقبت خواهم رسيد به درختي
به بلنداي قامتت
و در آنجا خواهم خفت تا ابد
بي سنگي بر لب گوري
ديماه 1384 - روز 25

2 Comments:
I read over your blog, and i found it inquisitive, you may find My Blog interesting. My blog is just about my day to day life, as a park ranger. So please Click Here To Read My Blog
http://www.juicyfruiter.blogspot.com
Please visit : www.mahsagol.blogfa.com
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home