Friday, December 29, 2006

اين مثنوي / يك نكته

مدتي اين مثنوي تاخير شد / مهلتي بايست تا خون شير شد.
نه بابا علت اين همه دير به دير به دير آپديت كردن اين يكيه:
كي شعر تر انگيزد، خاطر كه حزين باشد / يك نكته از اين معني، گفتيم و همين باشد.
منظور اينكه روحم تو آتيش دنيا چنان سوخته كه ديگه حس و حال چنداني براي زيبا نوشتن ندارم، به غير از ياسهاي ناشي از نامردميهاي زندگي روزمره و تشنگيهاي فراوون حدود 12 ساله يه سئوال بدون جواب دارم، البته قدمت اين سئوال به آغاز تفكر در انسان مي رسه كه اين چندسال پيشش چيزي نيست. سئوال هم اينه: من براي چي زنده ام؟، به عبارت ديگه چرانبايد بميرم؟ هركي هم يه جوابي داره (آدماي معمولي رو كار ندارم، انديشمندا رو ميگم) مثلا حافظ مي گه "طفيل هستي عشقند آدمي و پري/ ارادتي بنما تا سعادتي ببري". البته يه جاي ديگه هم برا اينكه تكليف همه رو مشخص كنه ميگه : "حافظ اسرار ازل را كس نمي داند خموش / از كه ميپرسي كه دور روزگاران را چه شد". البته متفكر برجسته ما خيام باز قبلترش تكليف رو مشخص كرده و گفته هركي هرچقدرم آخر تفكر و فلسفي بودن باشه آخرش دستش به جايي بند نيست: "آنانكه محيط فضل و آداب شدند / در جمع كمال شمع اصحاب شدند / ره زين شب تاريك نبردند برون / گفتند فسانه اي و در خواب شدند". اينا نتيجه گيرياي وحشتناكي دارن. نهايتا اغلب اينا براي گريز از اين ياسهاي فلسفي يا پوچ گرايي و اين داستانا به عشق و ابوالوقت بودن و اين بحثا رهنمود مي دن. طبعا اين مباحث تو فيلما هم اومده. مثلا آخر فيلم "طعم گيلاس" پيرمرده به اونيكه مي خواسته خودكشي كنه ميگه اگه تو بميري اين گيلاسا رو كي بخوره! لوسه و اينم فلسفه اي ديگه. همون بحث (قافيه چون تنگ آيد / شاعر به جفنگ آيد) رو تو فلسفه هم داريم لابد.
بگذريم از اين مهملات، پنجشنبه و شنبه رو مرخصي گرفتم، با احتساب يكشنبه شد 4 روز مرخصي (به قول اسپانيايي ها پل زدم). از چهارشنبه هم برنامم اينه فيلم، خواب، فيلم، خواب، ... فيلمايي كه ديدم: اسپارتاكوس، باراباس، سينوهه، رابين هود، اتللو. خوابايي كه ديدم يادم نمي آد.
و اما بعد: آدما دو دستن، اونايي كه "چنين گفت زرتشت رو خوندن"، و باريكللا درست حدس زدين، اونايي كه اين كتابو نخوندن. منظور، اوايل اين كتاب ميگه كه يه بندبازي داشته رو طناب راه مي رفته، شيطون پشتش ظاهر مي شه و ميگه: "راه برو چلاق" و بعد از رو سرش مي پره و بقيه داستان. حالا من اين توصيه رو براي مهندساي جوون مي كنم: اگه نمي توني با كسي كنار بياي، بپر بالا سرش
نوشتن بسه براي اينكه "دايي جغد شاخدار" نصف شبي مي خواد بره مهموني. يه مسافت كم از رسالت تا سمت قلعه حسنخان تو يه شب برفي و بدون ماشين شخصي. اين نصفه شب و بدون هيچ برنامه اي و اينور اونور رفتنا از علايق و ديوونه بازياي شخصي منه. يكي في البداهه شعر ميگه من في البداهه چتر مي ندازم

پي نوشت: چند وقته هي به دوستام اين عدد "00100" پيغام كوتاه مي زنم (به خدا اين پيغام كوتاه واسه فارسي را رعايت كنيد و اين لوس بازيا نيس. واسه محدوديتهاي فارسيه اين بلاگ اسپاته) چي مي زنم. تا حالام كسي حدس نزده چيه. معلومه شمردن انگشتاشون يادشون رفته

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

سلام داش آهنی عزیز! بابا آخه چرا از این فکرای پوچ می کنی تو؟! تو قرآن جواب خیلی از این سئوالاتت نوشته شده، ولی تو فقط با چند تا شعر داری استنتاج می کنی! در هر صورت از اینکه اینهمه معلومات ادبی داری خیلی شگفت انگیزه و من این استعدادتو تحسین می کنم. این را هم بگم که در این هالم دو نوع علم وجود دارد؛ و ما تنها به یکی از انها دسترسی داریم. علم دیگر که علم لدنی است چون فراتر از ذهن ما و ظرفیت ماست نمی توانیم به آن دسترسی داشته باشیم.

قربانت- محمد لطیفی

Tuesday, January 02, 2007 8:29:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

بابا بسه اين همه لوس بازي در نيار حال فرضم مردي چي ميشه يه مشنگ از عالم کم مي شه

Wednesday, January 03, 2007 2:59:00 PM  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home