بي سنگي بر لب گوري
در شبي، به سياهي چشمانت
قدم نهادم در راهي، به درازي گيسوانت
تا برسم به چشمه اي، به شيريني لبانت
افسوس افسوس مي دانم
كه رسيدن به چشمه وصال-چشمه حيات-
در اين بيابان نابهنگام
سراب است، سراب است
ولي چه باك مي دانم مي دانم
عاقبت خواهم رسيد به درختي
به بلنداي قامتت
و در آنجا خواهم خفت تا ابد
بي سنگي بر لب گوري
در شبي، به سياهي چشمانت
قدم نهادم در راهي، به درازي گيسوانت
تا برسم به چشمه اي، به شيريني لبانت
افسوس افسوس مي دانم
كه رسيدن به چشمه وصال-چشمه حيات-
در اين بيابان نابهنگام
سراب است، سراب است
ولي چه باك مي دانم مي دانم
عاقبت خواهم رسيد به درختي
به بلنداي قامتت
و در آنجا خواهم خفت تا ابد
بي سنگي بر لب گوري
ديماه 1384 - روز 25
