Wednesday, January 25, 2006

بي سنگي بر لب گوري
در شبي، به سياهي چشمانت
قدم نهادم در راهي، به درازي گيسوانت
تا برسم به چشمه اي، به شيريني لبانت

افسوس افسوس مي دانم
كه رسيدن به چشمه وصال-چشمه حيات-
در اين بيابان نابهنگام
سراب است، سراب است

ولي چه باك مي دانم مي دانم
عاقبت خواهم رسيد به درختي
به بلنداي قامتت
و در آنجا خواهم خفت تا ابد
بي سنگي بر لب گوري
ديماه 1384 - روز 25