Thursday, July 27, 2006

نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم؟



نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم؟
در اين سراب فنا چشمه حيات منم؟

وگر به خشم روي صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آيي كه منتهات منم

نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي
كه نقش بند سرا پرده رضايت منم

نگفتمت كه منم بحر و تو يكي ماهي
مرو به خشك كه درياي با صفات منم

نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو
بيا كه قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت كه تو را ره زنند و سرد كنند
كه آتش و تپش و گرمي هوات منم

نگفتمت كه صفتهاي زشت در تو نهند
كه گم كني كه سرچشمه صفات منم

نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت
نظام گيرد خلاق بي جهات منم

اگر چراغ دلي دانك راه خانه كجاست
وگر خدا صفتي دانك كه خدات منم
مولانا