امروز مرخصي گرفتم و براي بار سوم تو خلوت خودم فيلم خانه اي روي آب رو ديدم. فرمان آرا با شعر "من غلام قمرم" از مولانا و صداي احمد شاملو يك پرانتز باز مي كنه، بعد از روايت داستان هم با آياتي از سوره بقره پرانتز رو مي بنده.
اول به تحليل فرم فيلم مي پردازيم. من از اين فيلم به خاطر تركيب مناسب واقعيت و متافيزيك خيلي خوشم اومد، منظورم اينه كه آدمي مثل ديويد لينچ در فيلمهايي مثل Mulholland Dr. يا Lost Highway تو استفاده از فرم سوررئال خيلي اغراق كرده، به نحوي كه حتي بعد دو سه بار ديدن فيلم و خوندن نقد فيلم هم خوب متوجه نمي شيد كه بالاخره ليلي مرد بوده يا زن! به عنوان يك آماتور اين حد از كار سوررئال رو تو داستانهاي كساني مثل بورخس و ماركز قابل قبول مي دونم ولي تو فيلم نه. چون به دليل محدوديتهاي زماني كه به اين مديوم حاكمه، فيلمساز مجبور ميشه قيد يك روايت درست و حسابي رو بزنه، به طوري كه بجز خودش و حداكثر 5-6 تا منتقد مثل خودش كسي از فيلم سر در نياره (بقيه كساني هم كه ميخوان بالاخره يه پزي بدن كه بله، ما هم اين فيلم رو ديديم، مجبورن مثل اون مردمي كه پادشاه رو لخت ديده بودن، شروع كنند به مدح لباسهاي فاخر پادشاه!!!)
در حاليكه فرمان آرا اول تصادف سورئال دكتر سپيدبخت و فرشته رو نشون ميده، بعد با قرار دادن دكتر سپدبخت (و تعريف يك نقش غير سمپاتيك در فيلم براي او) تو موقعيتهاي مختلف و مواجه اش با آدمهاي مختلف، تونسته يك برش زماني/مكاني مناسبي از ايران امروز رو به بيننده اش منتقل كنه كه در تحليل محتوي به اين بخش اشاره مي كنم. در طول فيلم نشانه هايي ديگري از فضاي سورئال رو مي بينيم (مثل "خانم زماني" خانه سالمندان، زخم دست دكتر، خواب جمشيد مشايخي و كاموايي كه مثل يه موتيف مرتبا نشون داده ميشه) و در پايان فيلم با استفاده مجدد از اين فرم ( دزديدن كودك حافظ قرآن از بيمارستان، پايان فيلم در جايي كه تداعي كننده بهشته) جود و بخشندگي خداوند را به ياد ما مي آره و اينكه "با كريمان كارها دشوار نيست". و همينجاست كه فاميل "سپيدبخت" كه تا اواخر فيلم بيشتر به يه جور كنايه شبيه، معني مجددي پيدا مي كنه.
همينطور بازي رضا كيانيان، عزت الله انتظامي و رويا نونهالي تو اين فيلم واقعا فوق العاده است. شايد بشه گفت كيانيان بعد از آژانس شيشه اي تو اين فيلم يك بار ديگه فرصت پيدا كرده تواناييهاش رو به عنوان يكي از بهترين بازيگرهاي معاصر ايران به رخ بكشه. شخصا هميشه بازي كيانيان و پرستويي در فيلمهاي آژانس شيشه اي و روبان قرمز رو با بازي آل پاچينو و رابرت دنيرو در فيلم Heat مقايسه كردم. تو اين فيلم يه شاتي هست كه كيانيان داره از آينه ماشينش تعقيب كننده هاش رو نگاه مي كنه و چشمها، ابروها و بينيش دقيقا تداعي كننده نگاههاي رابرت دنيرو تو فيلمهاشه. كيانيان براي بازي در اين فيلم 25 كيلو به وزنش اضافه كرده تا حركتهاش آهسته بشه و در نتيجه بتونه حس كسالت ناشي از افسردگي ناشي از بي اعتقادي دكتر سپيدبخت رو به خوبي به بيننده منتقل كنه. مشابه افزايش وزني دنيرو براي بازي در گاو خشمگين انجام داده. همينطور نقش كوتاه (حدود يك دقيقه اي) و بدون ديالوگ رويا نونهالي هم كاملا به ياد موندنيه. خصوصا اون نگاهش به دوربين (دكتر سپيدبخت) تو قاب در، كه شايد به نوعي يادآور آيه "باي ذنب قتلت" باشه. شايد بشه گفت نونهالي يكي از به ياد ماندني ترين چشمها رو بين بازيگران ايراني دره.
از لحاظ محتوايي هم فيلم ضمن اشاره به داستانواره هايي كه هر كدوم قابليت اين رو دارن كه موضوع يك فيلم مستقل باشن (رابطه دكتر سپيدبخت با خانمهاي فيلم، حق ويريت و دستمزد 800 هزارتومني عمل، حاملگي يازدهم مراجعه كننده اش (با بازي نونهالي)، جراحي ترميمي براي مراسم شب حجله، ايدز مراجعه كننده اش مژگان (با بازي بهناز جعفري)، فرستادن پدر به خانه سالمندان، اعتياد پسر، ...) به مساله نبود اعتقاد و اميد به آينده در نسل ديروز و امروز مي پردازه. عميقترين اشاره فيلم اينه كه دكتر نمي خواد بچه دار بشه و به اين خاطر بچه اش از ژاله (با بازي هديه تهراني) رو سقط مي كنه. نقطه اوج اين نااميدي در جاييكه پسر دكتر مي گه "شما آخرين اميد من هستين" و پدر جواب ميده"چه روزگار بديه وقتي من آخرين اميد كسي باشم"، يا جاييكه دكتر مي فهمه مژگان نمي خواد بيماري ايدزشو به خواستگارش بگه (چون اين خواستگار بليطه پروازشه به آلمان)، دكتر ميگه "من فكر مي كردم اين ماييم كه بي اعتقاديم، ولي نسل شما واقعا دست همه ماهارو از پشت بسته" و جواب مژگان كه ميگه"دكتر وقتي آينده اي نداري، مثل اينه كه خونه ات رو روي آب بسازي". مضمون اصلي ديگه فاصله بين نسلهاست: دكتر و پدرش، دكتر و پسرش. دكتر نمي تونه پدرشو به خاطر نامهربونيهاش به مادرش و خودش و عياشي هاي جوونيش ببخشه و اونو به خانه سالمندان مي فرسته، ولي با وجود "زخمهايي كه مثل خوره روحشو مي خورن" پدرشو كمابيش مي بخشه و اونو در آغوش مي گيره و گريه مي كنه. اشاره اي هم به سست شدن خانواده ها مي شه (برادراي دكتر همه خارجن، دكتر از همسرش جدا شده و اون با يه آمريكاييه ازدواج كرده).
يه نكته مهم ديگه: پايان سوررئال فيلم من بيننده رو به اين فكر مي ندازه كه نكنه راه حل واقعي براي مسائل امروز ما ايرانيها وجود نداره.
به عنوان حسن ختام اين پست، اين شعر مولانا رو (بجز بيت آخرش كه واسه خودم مي خوام) به عنوان اجر صبر شما خواننده عزيز بر خوندن اين پست طولاني تقديم مي كنم:
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو / پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از اين بي خبري ،رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ،عشق مرا ديد و بگفت / آمدم ،نعره من ،جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم / گفت آن چيز دگر نيست ،دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن ها ي نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است ؟ / گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد / گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش و خيال / خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو
2 Comments:
سلام آهن
بيراه نگفتن: كار نيكو كردن از پركردن است
يا :تا سه نشه بازي نشه
چون فكر ميكنم بدليل اينكه سه دفعه اين فيلم رو ديدي پست ايندفعت پر مغز از آب در اومد.
...
ديگه اينكه بالا خره جيگر(و كمي همت) كردم يه وبلاگ راه انداختم
بزبون خودت ميگم:كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ي توست.
تو همون 360
چاكرزت -مهديگز
سلام آهنی جان
از اینکه تصمیم گرفتی مطالب وبلاگتو توسعه بدی خوشحالم. بابا! خودمونیم تو این همه استعداد داشتی و ما خبر نداشتیم!؟
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home