Sunday, January 14, 2007

جديدترين كاربرد يكي از ابيات گلشن راز

هر وقت مي خواهم مطلبي رو از منابع (خصوصا اينترنت) جستجو كنم بلافاصله ياد اين بيت از گلشن راز شيخ محمد شبستري مي افتم:
تفكر رفتن از باطل سوي حق / به جزو اندر بديدن كل مطلق

يك قطعه شعر متناسب با اين مضمون هم از ويليام بليك (شاعر انگليسي) داريم:

جهاني را در سنگريزه‌اي ديدن،

و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،

و بينهايت را در كف دست نگه داشتن،

و ابديت را در لحظه‌اي دريافتن.

Thursday, January 11, 2007

شعري از مولانا به ياد "خانه اي روي آب" و به احترام احمد شاملو

امروز مرخصي گرفتم و براي بار سوم تو خلوت خودم فيلم خانه اي روي آب رو ديدم. فرمان آرا با شعر "من غلام قمرم" از مولانا و صداي احمد شاملو يك پرانتز باز مي كنه، بعد از روايت داستان هم با آياتي از سوره بقره پرانتز رو مي بنده.

اول به تحليل فرم فيلم مي پردازيم. من از اين فيلم به خاطر تركيب مناسب واقعيت و متافيزيك خيلي خوشم اومد، منظورم اينه كه آدمي مثل ديويد لينچ در فيلمهايي مثل Mulholland Dr. يا Lost Highway تو استفاده از فرم سوررئال خيلي اغراق كرده، به نحوي كه حتي بعد دو سه بار ديدن فيلم و خوندن نقد فيلم هم خوب متوجه نمي شيد كه بالاخره ليلي مرد بوده يا زن! به عنوان يك آماتور اين حد از كار سوررئال رو تو داستانهاي كساني مثل بورخس و ماركز قابل قبول مي دونم ولي تو فيلم نه. چون به دليل محدوديتهاي زماني كه به اين مديوم حاكمه، فيلمساز مجبور ميشه قيد يك روايت درست و حسابي رو بزنه، به طوري كه بجز خودش و حداكثر 5-6 تا منتقد مثل خودش كسي از فيلم سر در نياره (بقيه كساني هم كه ميخوان بالاخره يه پزي بدن كه بله، ما هم اين فيلم رو ديديم، مجبورن مثل اون مردمي كه پادشاه رو لخت ديده بودن، شروع كنند به مدح لباسهاي فاخر پادشاه!!!)

در حاليكه فرمان آرا اول تصادف سورئال دكتر سپيدبخت و فرشته رو نشون ميده، بعد با قرار دادن دكتر سپدبخت (و تعريف يك نقش غير سمپاتيك در فيلم براي او) تو موقعيتهاي مختلف و مواجه اش با آدمهاي مختلف، تونسته يك برش زماني/مكاني مناسبي از ايران امروز رو به بيننده اش منتقل كنه كه در تحليل محتوي به اين بخش اشاره مي كنم. در طول فيلم نشانه هايي ديگري از فضاي سورئال رو مي بينيم (مثل "خانم زماني" خانه سالمندان، زخم دست دكتر، خواب جمشيد مشايخي و كاموايي كه مثل يه موتيف مرتبا نشون داده ميشه) و در پايان فيلم با استفاده مجدد از اين فرم ( دزديدن كودك حافظ قرآن از بيمارستان، پايان فيلم در جايي كه تداعي كننده بهشته) جود و بخشندگي خداوند را به ياد ما مي آره و اينكه "با كريمان كارها دشوار نيست". و همينجاست كه فاميل "سپيدبخت" كه تا اواخر فيلم بيشتر به يه جور كنايه شبيه، معني مجددي پيدا مي كنه.

همينطور بازي رضا كيانيان، عزت الله انتظامي و رويا نونهالي تو اين فيلم واقعا فوق العاده است. شايد بشه گفت كيانيان بعد از آژانس شيشه اي تو اين فيلم يك بار ديگه فرصت پيدا كرده تواناييهاش رو به عنوان يكي از بهترين بازيگرهاي معاصر ايران به رخ بكشه. شخصا هميشه بازي كيانيان و پرستويي در فيلمهاي آژانس شيشه اي و روبان قرمز رو با بازي آل پاچينو و رابرت دنيرو در فيلم Heat مقايسه كردم. تو اين فيلم يه شاتي هست كه كيانيان داره از آينه ماشينش تعقيب كننده هاش رو نگاه مي كنه و چشمها، ابروها و بينيش دقيقا تداعي كننده نگاههاي رابرت دنيرو تو فيلمهاشه. كيانيان براي بازي در اين فيلم 25 كيلو به وزنش اضافه كرده تا حركتهاش آهسته بشه و در نتيجه بتونه حس كسالت ناشي از افسردگي ناشي از بي اعتقادي دكتر سپيدبخت رو به خوبي به بيننده منتقل كنه. مشابه افزايش وزني دنيرو براي بازي در گاو خشمگين انجام داده. همينطور نقش كوتاه (حدود يك دقيقه اي) و بدون ديالوگ رويا نونهالي هم كاملا به ياد موندنيه. خصوصا اون نگاهش به دوربين (دكتر سپيدبخت) تو قاب در، كه شايد به نوعي يادآور آيه "باي ذنب قتلت" باشه. شايد بشه گفت نونهالي يكي از به ياد ماندني ترين چشمها رو بين بازيگران ايراني دره.

از لحاظ محتوايي هم فيلم ضمن اشاره به داستانواره هايي كه هر كدوم قابليت اين رو دارن كه موضوع يك فيلم مستقل باشن (رابطه دكتر سپيدبخت با خانمهاي فيلم، حق ويريت و دستمزد 800 هزارتومني عمل، حاملگي يازدهم مراجعه كننده اش (با بازي نونهالي)، جراحي ترميمي براي مراسم شب حجله، ايدز مراجعه كننده اش مژگان (با بازي بهناز جعفري)، فرستادن پدر به خانه سالمندان، اعتياد پسر، ...) به مساله نبود اعتقاد و اميد به آينده در نسل ديروز و امروز مي پردازه. عميقترين اشاره فيلم اينه كه دكتر نمي خواد بچه دار بشه و به اين خاطر بچه اش از ژاله (با بازي هديه تهراني) رو سقط مي كنه. نقطه اوج اين نااميدي در جاييكه پسر دكتر مي گه "شما آخرين اميد من هستين" و پدر جواب ميده"چه روزگار بديه وقتي من آخرين اميد كسي باشم"، يا جاييكه دكتر مي فهمه مژگان نمي خواد بيماري ايدزشو به خواستگارش بگه (چون اين خواستگار بليطه پروازشه به آلمان)، دكتر ميگه "من فكر مي كردم اين ماييم كه بي اعتقاديم، ولي نسل شما واقعا دست همه ماهارو از پشت بسته" و جواب مژگان كه ميگه"دكتر وقتي آينده اي نداري، مثل اينه كه خونه ات رو روي آب بسازي". مضمون اصلي ديگه فاصله بين نسلهاست: دكتر و پدرش، دكتر و پسرش. دكتر نمي تونه پدرشو به خاطر نامهربونيهاش به مادرش و خودش و عياشي هاي جوونيش ببخشه و اونو به خانه سالمندان مي فرسته، ولي با وجود "زخمهايي كه مثل خوره روحشو مي خورن" پدرشو كمابيش مي بخشه و اونو در آغوش مي گيره و گريه مي كنه. اشاره اي هم به سست شدن خانواده ها مي شه (برادراي دكتر همه خارجن، دكتر از همسرش جدا شده و اون با يه آمريكاييه ازدواج كرده).

يه نكته مهم ديگه: پايان سوررئال فيلم من بيننده رو به اين فكر مي ندازه كه نكنه راه حل واقعي براي مسائل امروز ما ايرانيها وجود نداره.

به عنوان حسن ختام اين پست، اين شعر مولانا رو (بجز بيت آخرش كه واسه خودم مي خوام) به عنوان اجر صبر شما خواننده عزيز بر خوندن اين پست طولاني تقديم مي كنم:

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو / پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از اين بي خبري ،رنج مبر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم ،عشق مرا ديد و بگفت / آمدم ،نعره من ،جامه مدر هيچ مگو

گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم / گفت آن چيز دگر نيست ،دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخن ها ي نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو

گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است ؟ / گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد / گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش و خيال / خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو

Tuesday, January 09, 2007

The 7 Phases of a Project

1. Wild enthusiasm
2. Disillusionment
3. Confusion
4. Panic
5. Search for the guilty
6. Punishment of the innocent
7. Promotion of non-participants

Thursday, January 04, 2007

مغزها و صحبتها

مغزهاي بزرگ درباره ايده ها صحبت مي كنند،

مغزهاي متوسط درباره حوادث،

مغزهاي كوچك درباره آدمها.


Don't Copy if you can't paste!

Not too long ago, a large seminar was held for ministers and reverends in training.
Among the facilitators were many well-known motivational speakers.
One such speaker boldly approached the pulpit and, gathering the entire crowd's attention, said, "The best years of my life were spent in the arms of a woman who wasn't my wife!"
The crowd was shocked! He followed up by saying, "That woman was my mother!" The crowd burst into laughter and he gave his speech, which was well received.
About a week later, one of the ministers who had attended the seminar decided to use that joke in his sermon. As he shyly approached the pulpit one sunny Sunday, he tried to rehearse the joke in his head. It was a bit foggy to him. Getting to the microphone he said loudly, "The greatest years of my life were spent in the arms of a woman who was not my wife!"
His congregation sat shocked, murmuring. After standing there for almost 10 seconds trying to recall the second half of the joke, the pastor finally blurted out "...and I can't remember who she was!"
Moral of the story: Don't copy if you can't paste!

Wednesday, January 03, 2007

رساله در حكمت جاودان عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد

از اواخر دبيرستان و تمام سالهاي دانشگاه، عادت به استفاده از سكوت شب و مطالعه داشتم. نتيجه اين بود كه مثل جغد شب زنده دار و روز خواب بودم. اين باعث شد كه بعدها موقع سربازي و بعدترها موقع سر كار رفتن هميشه صبحها تاخير داشته باشم. هميشه هم فكر مي كردم مهم اينه كه همه از كيفيت كارت راضي باشن،‌ و با توجه به تسلطم روي نرم افزارهاي مورد نياز رشته صنايع،‌ هميشه و همه جا ميانبرهايي براي انجام بهتر و سريعتر كارا پيدا مي كردم. از طرفي فكر مي كردم صبح دير از خواب پاشدن از نشانه هاي آدماي خلاق و باهوشه.

هر جا مي رفتم اوايل رئيسا بهم گير مي دادن. مثلا اداره فروش سايپا كه بودم تا دو سه ماه اول هفته اي يكي دو بار با رئيس اداره مون سر اين موضوع با دعوا داشتيم، ولي چون درباره يه پروژه اي رو كه همه مي گفتن پياده كردنش خيلي سخته و پيچيدس و اين حرفا، ادعا كرده بودم به راحتي از پسش بر ميام؛ زياد كاري به كارم نداشت. مساله شون "تخصيص خودرو اماني به نمايندگيها" بود و چون نمايندگيها (كه بعضياشون واقعا گردن كلفت بودن و همه جا آشنا داشتن) مرتب سر اين مساله از مديريت فروش به مديراي بالا شكايت مي كردن، مديريت فروش سر اين مساله تحت فشار بود. از طرفي فروش به روش اماني به نوعي سرعترين نوع فروش بود. و آخر اينكه براي اين كار دو تا كارشناس كنار گذاشته بودن روزي 7-8 ساعت با قضاوتهاي شخصي و يه جوري common sense پرايد اماني كنن. بگذريم من صبح ساعت 9 مي رفتم سر كار بدون اينكه با كسي حرف بزنم مي رفتم پشت ميزو و تا دير وقت با اعداد و مدل AHP سرو كله مي زدمو و تو Access كد. بعضي موقهام مي شد پرسنل حراست ميومدن گير ميدادن ساعت 11 شبه نميري خونه !!! خلاصه گذشتو بعد 3 ماه مدل و برنامم آماده شد و يه ماهيم تست كردن ديدن جواب مي ده. منم با تاخير هميشگي مي رفتم و حدود 80% اماني كردنا رو كه قبلا كار 15ساعت بود، يه ساعته انجام مي دادم. بعد از اون رئيسمون سر تاخيرا كمتر بهم گير مي داد و يه جور همزيستي مسالمت آميز رو با هم داشتيم. (شبيه همزيستي مورچه و شته!)

خلاصه اينكه هر جا مي رفتم با ترفندهايي كه بلد بودم، مديرا زير سيبيلي رد مي كردن. اين بود تا اينكه به تاسيسات دريايي اومدم. اينجام از 5/7 تا 5/8 صبح شناوري داشت كه منو حسابي كيفور مي كرد. با اين وجود صبحها اغلب 5/9 - 10 مي رسيدم سر كار. اوايل مرخصيام رو امضا نمي كردن كه از زمان سايپا به اون عادت داشتم، كسر كار مي خوردم كه اصلا برام مهم نبود.

يه شيش ماهي گذشت و به علت شاهكارم تو پروژه 9-10 پارس جنوبي و اينكه مسئولم شد مسئول پروژه 17-18، شدم مسئول واحد. اين مصادف شد با ازدواج يكي از پرسنلم (از همكاراي سابقم تو وزارت دفاع) و اون شروع كرد به پشت سر هم دير اومدن و تو اين كار گوي سبقت از من "اينكاره" هم ربوده، منتها بنا به قاعده "رطب خورده كي منع رطب كند" و بحث "رفاقتهاي قديم" هميشه زبونم كوتاه بود. براي اولين بار بود كه طعم تلخ تاخيرات زيردستها رو مي چشيدم و فهميدم اين يكي دو ساله چه بلايي سر مديرامون مي آوردم خودم نمي دونستم !!!

يه مدت ديگه هم روال سابق ادامه داشت تا اينكه مديرمون عوض شد و يه بنده خدايي كه تو كار هميشه كم مي اورد و چندبار زمان مديريت قبل حسابي آچمزش كرده بودم و با مدير جديد آشناي قديم در آمده بود، شروع كرد پشت سر هم برام زدن. اينجا به اجبار روايت لازمه بگم من به علت ويژگي "مركز گريزيم" هيچ وقت دوست ندارم آويزون مديرام شم و باهاشون برم نهار، ولي مي دونم كه هميشه وقت نهارا بهترين زمان براي زير آب زدنه. يك دوره 3 روزه اي با مديرمون رفته بوديم سمينار، "نامبرده" طبق عادت نهارهاي قبل جلوي چشم برام مي زد و مديرمون هم با خنده هاش اونو تاييد مي كرد! به قول حافظ بدجوري "در حيرت رقيب" بودم و چيزي نداشتم بگم.

يه روز عصر كه براي يه سري كاراي پروژه رفته بودم پيش مديرمون، مديرمون شروع كرد كه به توبيخم كه چرا تو و افرادت هميشه دير ميايد سر كار. ادله هميشگي من هم كه بابا "اثربخشي" مهمه، زندگيه كارمندي 8-4 خلاقيت كشه و ... هم هيچ كدوم مورد قبول واقع نشد. تازه گفت اين شناوريه يه ساعته هم به معني اين نيست كه هر روز ساعت 5/8 بياي سر كار، بلكه به طور ميانگين بايست ساعت 8 سر كار باشي. آخرش هم خاطره زمان سربازيشو برام تعريف كرد كه تو سپاه با اون شيرتوشيري و بي انظباطيش يه رئيسي داشته كه هيچ وقت نه اون نه بقيه وظيفه ها نتونسته بودن زودتر از اون سر خدمت باشن. هر وقت صبح ميرفتن رئيسه زودتر اونجا بوده.

مديرمون كه اين خاطره رو برام تعريف كرد من به كلي تصوير ذهنيم عوض شد، يعني self-image "نابغه خوابالو" تبديل ش به "زبل سحرخيز". تصميم گرفتم به جاي اينكه 9-10 بيام سر كار و تا ساعت 7-8 سر كار باشم، يك و نيم ساعت شيفت بدمو 5/7 بيام سر كارو تا 6-7 سر كار بمونم. الان حدود يه ماهه كه اين برنامه رو پياده مي كنم كه اين چندتا خوبي رو برام داشته:

1- قبلا به علت پديده "خواب ماندگي"، صبحانه نخورده ميومدم سر كار، ساعت 10 هم كه نمي شه سر كار صبحونه خورد. ولي الان صبح به صبح يه نون پنير مشت مي زنم تو رگ !

2- قبلات شبها به منظور تقويت انگليسيم فيلم نگاه مي كردم، و موقع تماشاي فيلم همش خدا خدا مي كردم فردا خواب نمونم و فيلم كوفتم مي شد. الان با خيال راحت عصرها فيلم مي بينم.

3- تصميم گرفتم هفته اي يكبار، عصرها كه سرحال مي رسم خونه يه حالي به وبلاگم بدم.

4- از بچگي هميشه دوست داشتم اول باشم. شاگرد اول كلاس، نمره اول درس رياضي، ... كه هر 3 ماه يه بار نصيبم مي شد. ولي الان كه هر روز صبح اولين نفري هستم كه مي رسم سر كار (اولين نفر تو طبقه خدمون)، اين احساس رو هر روز تجربه مي كنم.

5- هر روز عشقم كشيد ساعت 5/3 مي زنم بيرون و از پياده رويهاي عصرونه لذت مي برم. الان كه زمستونه، چه حالي ببرم ارديبهشت اونم پارك هنرمندان !

6- آخرين مورد و نه كم اهميت ترين هم اينكه ديگه به هيچكس يه بهونه نمي دم كه "هميشه ساعت 10 سر كاره".